حكيم زجاجى
568
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو بابك خبردار گردد ز مال * برون آيد از سنگ آن بدسگال چو از سنگ آيد برون بهر سيم * توانيم كردن به تيغش دو نيم چو برخواند نامه امام جهان * بفرمود تا خازن آمد نهان 190 ورا گفت با سيم « 1 » و زر بازگرد * به فرمان افشين چنين كار كرد روان كرد گنجى شه كامكار * كشيدند بيرون ز بغداد بار ببردند آن مال تا اردبيل * به جايى كه بد مردم كُرد و گيل بغا را فرستاد و با مال مير * غلامى بدى پاك و روشنضمير به خيل اندرش بود سيصد سوار * سواران شايستهء كارزار 195 چو در اردبيل آمد آن بىقرين * يكى مرد جاسوس بىآفرين به بابك خبر برد از آن سيم و زر * از آن شاد شد مشرك بىهنر فرستاد افشين به پيش غلام * كه ساز اندر آن بوم و برزن مقام در آن شهر يك ماه آرام گير * بيفكن ز كف خنجر و جام گير چو ماهى برآيد بيا نزد من * مباش اى دلاور در آن انجمن 200 بياراى اشتر به زنگ و دراى * بدينسان كه گفتم به نزد من آى بمان بارها جمله در اردبيل * بران پيش من تا به سرحد گيل ز كه پايه افشين به برزند شد * روان با زن و جفت فرزند شد در آن بوموبر بد حصارى خراب * روان زير او چشمه و جوى آب مقامى خوش و جايگاهى سره * پر از گور و خرگوش و آهو بره 205 در حيله و مكر و فن باز كرد * عمارتگرى مهتر آغاز كرد چو بابك خبر يافت زآن سيم و زر * برون آمد از قلعه بسته كمر در آن پيشه شد همچو شير ژيان * گرفته ورا لشكر اندر ميان براى زرش رفته از روى رنگ * پى سيم شد بر سر كوه و سنگ سپه برد با خويشتن ششهزار * همه مرد خونريز و خنجرگذار 210 به افشين شد از كار بابك خبر * كه آمد به زير آن نگون از زبر فرستاد افشين به پيش غلام * برون آيد از اردبيل آن همام
--> ( 1 ) دربار